دوشنبه ۲۱ مهٔ ۲۰۱۲

خاله فروغ بالای کوه

بامداد تو شلنگ آب پر کرد ، سر شلنگ و داد دستم
- ببی یک دو سه میگم بعد با هم فوت میکنیم اونوخ هر کی آب پُر شه تو دهنش باخته .
کف دستمو کشیدم سر شلنگ ، وسواسی دخترانه برای تمیزی . تو حیاطِ خاله فروغ ایستاده بودیم که قدم به قدم درخت داشت و دیوارهاش رو پیچکها خورده بودند ، بوی انجیر آفتاب زده حیاط و پر کرده بود . خوری اونورترک داشت از درخت مو جوونه های غوره میچید و میجوید .
بامداد شمرد . به سه که رسید من تازه یادم افتاد نفس بگیرم ، این شد که حجم آب توی شلنگ رفت تو حلقم . صورتم سنگی شد ، لبهام کبود و افتادم رو موزاییکای لوزی لوزیه کف حیاط ، خوری اومد دست انداخت از مچ پا بلندم کرد و رو هوا تکونم داد ...
صورت بامدادِ بر عکس شده رو هنوزم یادمه ، همینطور که یه عالمه آب از تو حلق من می پاشید بیرون همون قدرم عرق سرد و اشک رو صورت اون بود ، خاله فروغ با بشقاب ته دیگ ماکارونی اومد تو حیاط ...
خونه درختی رو با شلنگ قرمز بلندش فروختند و از ایران رفتند و بی خبریهای معمول تا ... خاله فروغ از بیمارستان روانی بالای یکی از کوههای نروژ به خوری پیغام داد که بامداد سرطان گرفت ، موهاش ریخت ، روزای آخر سخت نفس میکشید و ریه هاش ... تو از اول بچۀ قوی ای بودی کاش اینجا بودی و کمکش می کردی نفس بکشه ...

پنجشنبه ۱۰ مهٔ ۲۰۱۲

هنوز یه خط مونده بود


دکترنمایشگر ضربان قلبو نگاه میکنه ، مهندس داره با لامپ ماورا بنفش بالای تخت ور میره ، عمو سبزی فروش داره دور لاشه و برگای ریحون می چینه ، یه نویسنده خیره شده به آلت لاشه داره تو دفترش یادداشت برمی داره ، یه فاحشه گرمش شده خیره به سینۀ لاشه که با هر بیب...بیب بالا و پایین میره داره دکمه هاشو دونه دونه باز میکنه ...
درست تو کنج اتاق غول چراغ جادو مچاله شده و زیر چشمی جماعت رو می پاد از تو پاکت جواهر درمیاره و مثه آسپرین میندازه بالا .
یوهو در اتاق باز میشه و نور می پاشه تو اتاق و سایۀ ناجی تو چهار چوب در وایمیسته . می
اد جلو لاشه رو می زنه زیر بغلو از در میره بیرون .
نویسنده میگه هنوز یه خط مونده بود چرا جلوشو نگرفتین . دکتر می گه لاشه ، لاشس دیگه حتی با ناجی ، نمایشگر ضربان قلب و خاموش میکنه .

پنجشنبه ۳ مهٔ ۲۰۱۲

در سفید

دهۀ اول زندگیم سوار بر دوچرخه ای گذشت با بالشتکی قرمز روی فرمون که روش نوشته شده بود رِیس و از دسته های پلاستیکیش نوارهایی رنگی آویزون بود . تو باد موج میزدن و تو آفتاب برق و تمام مدت حواس کودکیم رو پرت می کردن تا به در بزرگ گاراژ هر بار محکم تر از قبل کوبیده شم ، در سفیدی که قاعدتن باید دیده می شد . اونروزها نقشه ای داشتم برای خودم ماژیکی شده که مسیر رفتن به قطب رو خط می کشیدم ، مسیری تا صحراهای آفریقا تا ...
خوبی اینکه انگشتهام هنوز راه رفتن روی شقیقه رو یاد نگرفته بود ، تخیلم بادبادکی بی نخ و درگیر نبودم که هر بار مسیری یکنواخت رو دور تا دور حیاط قدیمی طی می کنم و باز هم تصادف با در سفید .
دهۀ دوم دوچرخه سفید بود مجهز به قمقمه با چرخهای کلفت برای کوهستان نه حیاط خونه که نداشتیمش دیگه که اگر هم می بود پایینهای در سفید زنگ زده بود ، اینرو روزی که خودم رو به رهگذری زدم و از کنارش رد شدم دیدم سه روز قبل از کوبیدنش ، نمی دونستم در رو هم می کوبن یا نه . دوچرخۀ سفید رو خریدم برای اتوبانهای تهران تا بالای کوههای درکه . با اولین جوووونی که شنیدم دوچرخۀ سفید رفت جلوی پنجره و شد جزیی از دکور خونه . ابرهای سایه انداخته روی کوه رو نگاه کردمو قهر کردم باهاشون که انقدر بالا هستن و انقدر دورند .
اما دوچرخۀ دهۀ سوم زنگ زده ای قدیمیه که گاهی به جیر جیر می افته . پا میزنم توی شهر واتوبان راحت تو مسیرهای دوچرخه رو . فاصلۀ کار تا کلاس ، خرید تا منزل و فاصلۀ خودِ حالم تا خودِ گذشته ازکوه خبری نیست از آفریقا هم ، حالا دیگه مطمئنم که در سفید رو هم کوبیدن .

پنجشنبه ۱۹ آوریل ۲۰۱۲

بنی آدم اعضای یکدیگر را هووو می کنند


سرِ تپّه بودیم ، نشسته بودم لب جوب و پاهامو انداخته بودم تو آب خنک ، خوشحال بودم اونروز ، آقا معلمِ لُپ نارنجی بهم بیست داده بود با اینکه یه غلط داشتم بعد گفته بود شنیدم تو شهر شاگرد اول بودی ، دروغ میگفت نشنیده بود و بابا اصرار داشت من نابغم یک سال زودتر فرستاده بودم مدرسه و همین شد که من هیچوقت شاگرد اول نشدم تو کل زندگیمو همشم سر اون یه سال زود رفتنَس میدونم . آره سر تپه کنار جوب آب ، خزه های بلند دور پاهام میپیچید و من میترسیدم ، با چوبم میزدم رو کلشون اما دلم نمیخواست پاهامو از تو جوب دربیآرم نمیخواستم بچه های دِه فکر کنن من بچۀ لوسِ از شهر اومدم . دونه دونه پونه هایی که چیده بودم و میذاشتم دهنمو میجویدم . بچه های دِه هر کاری من میکردم تکرار میکردن و اینطور تکرار همچین گردن آدمو بلندتر میکنه که اوه من خوبم... . آفتاب میزد به پیشونی داغم دلم میخواست کلّمَم بکنم تو جوب خنک شه همون موقع صدای لندرورِ غراضۀ دایی پرویز که مثه کامیون صدا می داد اومد . کیفمو ورداشتم از تپه قل زدم پایین چون قل که خوردنی نیس بخوریش اما زدنی هست چیزهای زدنی دیگری هم هست که حالا صحبتش را نمی کنیم . بچه ها از من زودتر رسیدن به ماشین دایی . دایی بغلم کرد ، ماچ و بعد نشوندم رو صندلی و درو بست . بچه ها چسبیده بودن به شیشه و گردنارو میکشیدن بالا که تو ماشین و بهتر ببینن . دایی استارت زد ؛
- نمیشه دوستامم بیان خب ؟ 
- چرا میشه چندتاشونو که دوستاتن بگو بیان سوار شن .
- همشون دوستامن .
- ولی ما واسه همشون جا نداریم وروجک ، ببی پشت پُره .
شصت ثانیه بعدماشین با صدای تلق تولوق بلندی راه افتاد وگِل پاشیده شد به من و بچه هایی که لاغر وآویزون وایساده بودن ماشینی که دور می شد ونگاه می کردن انگار برف پاشیده بهشون شروع کردن به خوشحالی و گِل پرتاب کردن به همدیگه . کلّۀ دایی پرویز از پنجرۀ ماشین بیرون بود ومیخندید ؛
-  تو چرچیلی وروجک . منم میخندیدم داشتم از آینۀ بغل صورت دایی و میدیدم که عینکشو زد و دستمو کردم لای گِلِ خنک یه مُشت برداشتم پاشیدم رو هوا .
و
تموم نشده که همش ... توپِ گِل برگشت ریخت رو کَلَلم بعد لیز خورد رفت تو یقم منم یخ کردم پیرهنم و درآوردم که گِلرو جُست کنم ، کلثوم و فاطی ورستم و مَمَت و ... جیغ کشیدن ، هوووووووو کشیدن و فرار کردن . صدای قهقهشون هنوزم میاد .


سه‌شنبه ۱۷ آوریل ۲۰۱۲

طرز تهیۀ پیراهن پفی


چند تا کتاب ردِ پا شده کفِ اتاق ، یکی از کتابا ورق ورق شده تَوَراُق شده بر وزن تَفَ اُل ، اینا خیلی مهمن همیشه مهم بودن از قبل از اول راهنمایی هم ، فقط مشکل اینجاست که این کتاب تورُق شدهه انجیله و تو انجیل مسلمن که وزنها جور دیگریست . از جلد چرمیش میشناسمش ، چند هفته قبل تو یه بازار دست دوم فروشی که اول پله می خورد می رفت زیر زمین بعد دوباره پله میخورد می رفت طبقۀ بالا اینو خریده بود تو شلوغی و بلوشو چشمش خورده بود به یه کتاب عتیقه ، زیر لب گفت چرم ساغری ... قیمت ؟ مُفت ،  شوما بگیر دوشاهیه خودمون . خلاصه خریده بودش ، آورده بود خونه دستمالش کشیده بود ، ورقای زردشو بو کشیده بود و به صلیب طلاییه برجستۀ روش انگشت کشیده بود ، از اول می دونست چرم ساغری نیست . بعد تازه فهمیده بود که به زبان لاتین نوشته شده ... اِ خوب ایرادی نداره اینو گفته بود و رفته بود سیگارهم کشیده بود . 
ریه ام خس خس میکنه ، انگار یه چیزی گلومو گرفته و فشار میده ، درد ندارم ولی حسِ دود شدن دارم تو این اتاق ، دود سیگارِ یه قریبه . دلم می خواد برم اون گوشه بخوابم صورتمو فشار بدم رو کفِ اتاق و بوی چوب تنفس کنم . روی پنجره جای پرده یه پارچه سفید میخ شده که روش طرح انتزاعی لاجوردی رنگ از یه پرنده هست . دلم می خواد پرندۀ لاجوردی و لیس بزنم درست مثل گربه ای که عاشق یه پرندۀ آبی شده . لاجورد اون پودری بود که عمه مهری می پاشید رو کپۀ ملحفه های سفیدش بعد می شستشون ، من دست می کشیدم رو خیسیشون رو خنکیشون رو آبی کمرنگی که از لاجورد مونده بود .
یه لنگه پوتین درست آخر رد پای کتابا کف زمین افتاده . خودشم همین جاست ، یکی از پاهاش هنوز پوتین داره که بنداش بازن . حتما می خواسته دربیاره که پشیمون شده عجله داشته چون سر زانوی جوراب شلواریشَم پاره شده . لبۀ پیراهنش چینای ریز خورده ، این چینارو باید بشینه آدم سر فرصت بشمره . اولین باره دستاشو اینجوری آویزون و مستاصل میبینم . خوابَن .
کاش یه باد تند بیاد ، همینجور آویزن از سقف تاب بخوره ... بخورم ، باد بپیچه دور پاهاش بره تا بالای رونش و پیراهنش پفی شه .
چقدر خستم . منو بیارید پایین ...

جمعه ۶ آوریل ۲۰۱۲

غییییییییییییییژ


مناظره سر کلاس ادامه داشت از جاش بلند می شه چرخ سفال و خاموش می کنه و می گه :
از آنجا كه وقوع بسياري از مسايل براي ما نامشخص است و دور از فضاي درك و ديده ما ...
- منظور از ما ؟ صدا از پشت سرم میاد حال ندارم سرمو برگردونم
- مایی که نمی فهمیم . اینو که می گه من یه طرفه لبم کج می شه میره بالا
- اونی که می فهمه کیه ؟ صدا ازپشت سر و من سرمو به دستم تکیه دادم پس برگشتن و نگاه کردن دشوارِ واقعن
- قانون گذار
- چرا ؟
چون تو نمی فهمی . انتظار داشتم یه همچی جوابی بده اما کش سرشو باز کرد موهای خاکستریشو چپ و راس کرد ، هر وقت هیجان زده می شه این کارو می کنه . خیلی با حوصله کش و گرفت به دندونش با دو تا دست موهارو دوباره جمع کرد پشت کله و بستشون محکمتر از قبل ، دستشو آروم کشید به ریشش . داشت خودشو آروم می کرد داشت هیجانشو قورت می داد .
- چون اینکه ما تحت نظر قانونیم یا قانون تحت نظر ما گویا از یاد رفته ، اجازه ندین قانون کنترلتون کنه قوانین مثه درخت می مونن اگه مخالفشونین تا جوونه ان از بین ببرینشون وگرنه شاخه میدن و سایه میندازن رو سرتون یا باید اینو بفهمیم یا ما نفهمیم .
دستم خواب رفته می زنم چرخ و روشن می کنم غییییییییییییژ ، مهم اینه که بالاخره کلمۀ نفهم و گفت با اینکه صحبت از ما بود نه من نه تو و نه اون .

جمعه ۳۰ مارس ۲۰۱۲

اندر حکایت ما دوزیستان در خیزش


حکایت اول : او یِ شمارۀ یک

سوار اسب سابقَن مسابقه ایش پلوک از تو پیچ تپه گذشت سرازیر آمد زیر کاج اسفنجی . پلوک سُم کوبید و ایساد و او متعجب که چرا باز ... برو عزیزکم ... برو فکر کن باز مسابقات اوخر پنجاه است برو . پلوک گردن را به چپ و راست کشید اما دریغ از کشیدن سم بر زمین نرفت که نرفت . به ناچار جهید پایین و همان موقع بود که دلیل را دید یا بهتر است بگویم که دلایل را . دلایل سبز و نمناک میجهیدن در اطراف ، ریزو زیبا ، قورباغه های کاج نشین زیاد بودن و لولیده و من در میانشان که نه اما آنسوتر بودم . ذوق زده و دانه دانه چیدشان از چمن های تر و گذاشتشان در جیب کت حدود صد تایی را ، چرا ؟ چون تشنۀ سلطه بود و تشنۀ سلطه . دوبار تشنه که حتی می توانید به دلخواه بیشترش هم بکنید . دوباره جهید بر زین و پلوتو را چرخاند و چهار نعل و به تاخت روز جنبندگان یا جنبش کنندگان را رقم زد . به خانه که رسید جیبش لزج بود از قورباقه های ریز سبز مرده در هیجان جنبیدن .

حکایت دوم : او یِ شمارۀ دو

اینکه شورا مشکل روانی داشت هیچکس شک نداشت اما فقد این اون بود که مچشو گرفت وقتی تخم قورباغه هایی که گذاشته بود رو میز واسه زنگ ازمایشگاه و مثل تیله های سبز میدرخشیدند رو تو دستاش دید که با یک قیچی کاردستی نصفشون میکرد ، وقتی جیغ کشید چه غلطی داری میکنی با آرامش جواب داد دارم کمک میکنم زودتر از تخم بیرون بیان . حالا اون دهنش باز ، بچه قورباغه ها در حال نصف شدن .